زیر پوست دانشگاه []
تذکره الجامع ؛ فی باب صنایع ؛ فی ذکر مقامات و احوال دانش خواهان بی دانش و تاریخ نویس کاسه لیس. روز واقعه، ۱۰ روز شده از شهریور سال یک هزار وسیصد و هشتاد و شش خورشیدی، موافق با ۱۸ شعبان المعظم، سنه ۱۴۲۸ هجرت عرب به روایت قمری، کتابتی از یک مورخ کاسه لیس، به رویت رسانیدیم که اندرآن، کاتب اینگونه قلم روا داشته بود که کاش فلان استادک مانده بود و فلان عالم می رفت ... و اما شرح واقعه،
جمعی از بزرگان نو رسیده ! به حضور قاضی القضات دانشگاه شرفیاب شدند تا بلکه به لطف تملق و به زور عصیان، آن استادک خوب نمره ده را بازستانند. به گرد خود گشتند و گشتند تا اینکه از آن میان، دو تن برگزیدند، یکی از عناصر ذکور ( که به تازگی زوجه ای اختیار کرده بود و علی الظاهر حرفش خریدار بیشتری داشت، البته به سبب آشنایی که در دانشگاه مرکز داشت) و دیگری از اوناث. سر انجام این دو تن که علی ایحال هر دو به نوبه ی خود، ید طولایی در تملق و چاپلوسی دارند، وارد گود شدند و ... اوقات می گذشت و باقی گرد سرسرا نشسته بودند و خیره می نگریستند. برخی تسبیح میگردانیدند که : ¤ یا استادک ... یا ستادک ... یا استادک ¤ و الباقی ادعیه به سر گذاشته بودند و ذکری اینچنین بر زبان جاری میگردانیدند : الهی العفو ! الهی العفو ! الهی خلصنا من الشمس الله و اشفعی فی الدانشگاه و ... غافل از آنکه این استاد به ظاهر بد خلق کجا و آن استادک بی علم و عمل کجا !!! این یکی، حتی به جبر، ایشان را به تعالی و رشد علمشان رهنمون می کرد و آن دگر، با نمره های خوب و بی حساب، ایشان رو کودن و تنبل بار می آورد. بالاخره پیش قراولان دیپلمات مسلک، به بیرون جستند و مریدان به گردشان آمدند و چون حال ایشان بدیدند ، پرسیدند: یا دیپلماتین ! چه شد ؟؟ بگفتند که هیچ. پس روح دانشگاه سینه سپر کرد که من فلان خواهم کرد و بهمان. به زعم خویش، کاندیدای کابینه شیوخ اعظم دانشگاه شده !!!!!!!! حال با این تفاسیر و با این دلسوزی ها !!!!!!!!!!!!!!!! و به لطف داشتن کاتبین و مورخینی از آن دست ( که حتی نام خویش نهان میکنند) و به دیگر بیان تاریخ نویس کاسه لیس، خدا به داد رسد. الامان...
نوشته شده توسط مانع الادبا در یکشنبه 11 شهریور 1386 و ساعت 08:09 ق.ظ
پاکنویس شده این مطلب درجمعه 16 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ
()
کلام شما در این مورد
واقعا این بابا استاد بود یا این که خود شو به استادی زده بود. []
یه درسی داشتیم به نام چی چی فایل . از اول این ترم به ما گفتند استاد از تهران می یارنو و غیره وذالک !!! جاتون خالی این بابا اومد اما چه اومدنی ، شیش جلسه از این ترم می گذشت واین بابا تنها یک ونیم جلسه به وجود مبارکشون زحمت اومدن دادن و وقتی هم که می اومد اول چند نخ ... و سپس توپ که می شد می اومد سر کلاس تا مثلا درس را شروع کنه .کیفشو باز میکرد 2 ساعت هم به دنبال لوازم لپ تابش می گشت وبعد وصل می کرد تا اومد می گفت ساعت نیاوردم یه دفعه میگفت بجای قم رفته کرج یه دفعه می گفت بجای دانشگاه ما رفته یه دانشگاه دیگه و پس از دو ساعت گشتن دراون دانشگاه تازه فهمیده که ای بابا اینجا فرق فوکوله و تا اومده برگرده دیر شده و برگشته تهران ، یه دفعه می گفت که داره اقامت استرالیا میگیره و می خواد که بره. توجیح اخریش این بود که من از تهران که می یام راه بیفتم چشمم به بهشت زهرا که می افته یاده دوستم می کنم وحتما باید یه سر به قبرش بزنم و... خلاصه بنده خدا فکر می کرد که اینگار با گله ای از وحوش و جماعتی از دراز گوش طرف است و به بچه ها میگفت که مطمئن باشید به همتون نمره میدم که پاس کنید ،که این بهونه ها را برای ما می اورد ولی دست اگاه عدالت وی را از دانشگاه با تی پا بیرون کرد و بجای این بابا یکی دیگه رو آوردن که خودقصه ای جدا دارد. 
نوشته شده توسط حاج آقا ارم استرانگ دامه برکاته در چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
پاکنویس شده این مطلب در- و ساعت -
()
کلام شما در این مورد
چه کنم از دست این دانشجویان دانشجونما... []
در احوالات خویش گذر می کردم که به یاد این خاطره افتادم آنهم چه خاطره ای... ترم 2 یکسری از این آقایان و ضعیفه ها در صدد اجرای یک کودتای شاد شدند آنهم به این ترتیب که به بهانه جشن تولد یکی از پسرها خواستند تا اعلام کنند که آره بابا این جا کویت تر از دانشگاه تهرانه ... خلاصه مثل حوادث غیر مترقبه یک روز بچه ها را جمع کردند اونهم تو کافه ترییای ساختمان چهارم . ریختند و بردند خندیدند و دیگه کم مونده بود که برقصند (ناعوذ با..) زمان، زمان باز گشایی کادوهای مسخره شد . چه بگویم که ناگفتنم به ز این باشد . از جوراب زنانه بگیر تا پستونک بچه ،کفش جق جقه ای، کدو تبل ۷ ساله و یک بسته مجهول الدرون . یادم رفت این را بگم که صاحب میکده به یک اسکول ظرفی از میوه داد تا نزد رییس دانشکده ببرد .این ابله برد و فرتی برگشت و هیچ کسی الا دو سه نفر شک به کار این مجنون نکردند . داشتم می گفتم که نوبت رسیدبه بازگشایی کادوی آخر .همچین که از زمین بلندش کردند یه تکان خورد و بالا پرید.جماعت نسوان اندکی گرخیدند اندکی جیغ ول دادند خلاصه باز شد و دیده شده که یک دفعه یک مرغ توپل موپل از درون آن بیرون جست اما جای بد این داستان اینجا شروع شد که در همان لحظه رییس دانشگاه بالای سر جماعت حاضر و ناظر ماجرا بوده و تمام را دیده . وای وای ... جماعت رنگ رخسار شان پرید و لال گشتند و همه با تعجب و وحشت رییس را می پاییدند. آقای رییس گفت دمتون گرم ما دیگه اینجا چغندریم ... بله ، بچه ها هم تو دلشون گفتند با اجازه بزگترها بله.. رییس هم رفت اما بدتر از او آمد که، حاج آقا بزغالف مزدور صوفی از اون ماره مولک ها بود ها نگاهی مثل رییس اداره مبارزه با منکرات به جماعت انداخت و رفت از فرداش بود که یک به یک جماعت قرطی را خواستند و یک به یک را پای سلابه کشیدند. و از ان وقت بود که فهمیدند که مسجد جای ....... نیست. و بعد چند روز گند کار در اومد که بله اسکول مذکور اصلا به رییس نگفته این میوه که براش برده به چه علت است و اصلا این مجلس بی هماهنگی صورت گرفته بود. خوب بود که کار به بالا نگرفت و الا معلوم نبود سر از کجا در خواهیم آورد و .......
نوشته شده توسط حاج آقا ارم استرانگ دامه برکاته در شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
پاکنویس شده این مطلب درشنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
()
کلام شما در این مورد
عالِم چت و برنامه نویس []
به نام خدواندگار آفرینش در روزهای میانی ترم یک در این دانشگاه به ظاهر دانشگاه ؛طراری از عالم نیو چترها بر حسب اتفاق با رندی از عالم خرخونها برخورد نمودند . از پس تعارفات الکی چتر ما رو به خرخون کرد و گفت از آیدی مایدی چیزی سرت میشه؟ بیچاره خرخونه گفت این که گفتی یعنی چه  چتر گفت برو که نصف عمرت بر فناست. گذشت مدتی و پایان ترم از راه رسید.چتر بدبخت که هیییییییچ از برنامه نویسی نمی دانست به سراغ خرخون رفت و گفت به دادم برس که انقریب خواهم افتاد. خرخون گفت از برنامه نویسی چیزی می دانید با آه و ناله پاسخ گفت نه بابا . خرخون با خوشحالی گفت حال کل عمرت بر فناست ای بیچاره .
نوشته شده توسط حاج آقا ارم استرانگ دامه برکاته در شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 07:08 ق.ظ
پاکنویس شده این مطلب دریکشنبه 28 مرداد 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ
()
کلام شما در این مورد
|